Saturday, December 01, 2001

2: روزنامه جهان �وتبال يك مقاله �وق العاده با عنوان ( چيرو و تحولات اجتماعي ايران) در شماره 40 خودش داره كه بد نديدم قسمتهاي از اون رو بيارم:
... نگاه امروز ما به �وتبال و يا هر چيز ديگر همان نگاهي نيست كه يك دهه پيش يا حتي چند سال پيش داشتيم، امروز ما جور ديگري نگاه مي كنيم و جور ديگري �كر مي كنيم و بلاژويچ زماني به ايران امد كه اين تحول اغاز شده بود.
دليل اينكه امروز پس از شكست تيم ملي در راه جام جهاني بلاژويچ هنوز از اعتبار اجتماعي در نزد ايرانيان برخوردار است را نبايد در واژه هايي از اين دست دانست: او خارجي است ، رنگ چشمها و مو هايش با ما �رق مي كند!!!
... دليل محبوبيت چيرو انرژي است كه در حر�ها و ر�تار وي نه�ته است.
... امروز نگاه ما عوض شده ، و اين گونه است كه مي گوئيم بلاژويچ خوشبخت است كه در �ضاي تازه سرزمين ما زندگي مي كند.
اگر هنوز هستند كساني كه نگاه ديگري دارند- (‌ و نه نظر ديگري)-ا�كار عمومي و صاحبان نگاه تازه هم هستند و حضورشان موثرتر است.
بلاژويچ مي ماند و حتي اگر برود ، مي دانيم كه براي ماندنش هم استدلال منطقي داريم و هم �اكتورهاي ديگري كه انرژي چيرو و �ضاي تازه سرزمين ما پديد اورده است.
امروز چشمان ما تحولاتي را مي بيند كه سالها به دنبالش بوديم.....
تحولاتي كه چيرو قادر است انها را بوجود اورد، �قط در شكل �وتبال ما نيست، بلكه در محتوا نيز تاثير گذار است.
3: ا�. بي .اي مي گويد او اولين هواپيمايي را هدايت مي كرد كه به برجها برخورد كرد.
محمد عطا، دانشجويي ساعي ،تروريستي بي رحم، مسلماني بنيادگرا، جواني تودار، مردي بي احساس و نهايتا كوهي از تناقض!
درسال 1968 در دلتاي نيل از پدر و مادري تحصيل كرده متولد شد.
پدرش مي گويد:اين بچه �وق العاده بود،هميشه خنده به لب داشت و ارام و زحمتكش بود.
پس از اخذ ديپلم، در رشته معماري به تحصيل مي پردازد و سرانجام با پذير�ته شدن در دانشگاه هامبورگ به المان مي رود.
استاد شهرسازي اين دانشگاه به ياد مي اورد: از ابتداي ورود الماني را خوب صحبت مي كرد ، سخت كوش و جدي بود ولي گاهي هم مي خنديد.
در شركت نقشه كشي پلان كنتور با حقوق ماهانه 1700 مارك و 19 ساعت كار در ه�ته استخدام مي گردد.
يكي از همكاران سابقش مي گويد: هر چقدر هم كه اين وضع �جيع باشد بايد گ�ت كه جز خا طرات خوب، چيزي از محمد به ياد نداريم.
سال 96 وي به ناگاه تمام ارتباطات خود را با دوستان انگشت شمار المانيش قطع مي كند... او ادم ديگري شده بود.
..... 11 سپتامبر ، �رودگاه بوستون، ساعت 5:45 ، پرواز شماره 11 امريكن اير لاينز، .....
تنها چيزهايي كه از وي ماند دو تا از ساكهايش بود كه در �رودگاه بوستون جا مانده بود:
يك نوار ويدئويي مربوط به شبيه سازي پرواز، يك كتاب دعا و يك وصيت نامه به زبان عربي كه وي در ان از خود به عنوان شهيد ياد كرده بود:
شهيد محمد عطا!!!؟
ديشب ر�ته بودم كا�ه‌ي «اعماق اجتماع». اين اسم را من رويش گذاشته‌ام. اسم اصلي‌اش كا�ه‌ي �يشر است. از معدود كا�ه‌هاي پاريس است كه وقتي وارد مي‌شويد همه با شما سلام عليك مي‌كنند و حتا دست مي‌دهند. يك تلويزيون بزرگ دارد كه بخاطرش، وقت‌هايي كه مسابقه‌ي �وتبال هست، غلغله مي‌شود . آخر، مسابقات باشگاهي را كانالي نشان مي‌دهد كه پولي‌است،‌ بايد مشترك بشويد. صاحب كا�ه هيكلي لاتي دارد و تمام تنش خالكوب است. زنش هم كه پا به پاي او پشت پيشخوان كار مي‌كند كمي خل وضع است. پسر 18 ساله‌ي اين زوج هم كه چشم‌هايش چپ است و خودش هم خل‌تر از مادر، مثل يك گربه‌ي يتيم دائم آنجا ولو است. مشتري‌ها اغلب كارگرند؛ بيشتر الجزايري و مراكشي. تك و توكي هم �رانسوي. هر وقت به آنجا مي‌روم بدترين و كثي�‌ترين لباس‌هايم را مي‌پوشم. نه اينكه مي‌خواهم همرنگ جماعت شوم، نه. از بس كثي� است آنجا. �رانسوي‌ها نسبت به ديگر غربي‌ها مردمان چندان تميزي نيستند(نسل جوانشان البته كمي آمريكايي شده‌اند، يعني هر روز دوش مي‌گيرند). حالا حساب كنيد وضع اين كا�ه را. يكي دوتا از مشتري‌ها كاملاً بالا خانه‌شان را اجاره داده‌اند؛ يكي‌شان دائم مي‌رود مستراح؛ در را هم كاملاً نمي‌بندد. در مستراح هم توي سالن باز مي‌شود. يكي ديگر كه ريش و موهاي ژوليده‌اي دارد، مثل مانكن‌ها، دائم طول سالن را طي مي‌كند، مي‌رود جلوي اكران، ناگهان برمي ‌گردد، دستش را مي‌زند زير چانه و ملتي را كه زل زده‌اند به تلويزيون تماشا مي‌كند. هروقت كه مي‌روم به كا�ه‌ي اعماق اجتماع دوش نمي‌گيرم، موكولش مي‌كنم به وقت برگشتن. از بس كثي� است آنجا. همينكه وارد مي‌شوم مجبورم با دستمال كاغذي صندلي و ميز را تميز كنم. يك سگ گنده‌ي پير مريض احوال دارد اين صاحب كا�ه كه دائم دراز مي‌كشد وسط راهروي باريك ميان ميزها؛ يعني درست توي دست و پاي ما. همينطوري تمام هيكلش بو مي‌دهد، انگار كا�ي نيست، هر چند دقيقه يكبار هم، مثل گل شب‌بو، عطري از خودش ول مي‌كند كه آدم احساس مي‌كند، پس از برگشتن به خانه، روحش را هم بايد شستشو بدهد. يك گربه‌‌ي چرتي هم دارند كه نمي‌دانم چرا هميشه مي‌نشيند روي ميز من. و من دائم بايد مواظب باشم دود سيگارم نرود توي چشم او. لابد مي‌پرسيد همه‌ي اين زجرها را من چرا به خودم مي‌دهم، آنهم درحاليكه اينهمه كا�ه‌ي تميز در اينجا هست؟ نه اشتباه مي كنيد. درست است كه اغلب نوشته‌هاي من داستانش در اينجا مي‌گذرد و من ناگزير از شناختن محيط اينجايم. اما براي تماشاي �وتبال مي‌روم. البته، به طور طبيعي اين چيزها گاهي توي آثارم سرك مي‌كشند. مثلاً كاراكتر و مشخصات ظاهري آن مهتري را كه در رمان «چاه بابل» آورده‌ام دقيقاً از همين ژرار، صاحب كا�ه، گر�ته‌ام. ديشب، پس از يكسالي قهر با تيم محبوبم «المپيك مارسي»، ر�ته بودم بازي اش با پاري سن ژرمن را ببينم. اين تيم و سرپرست قبلي و �علي‌اش برنار تاپي به نوعي براي من تصوير ژنتيكي �رانسه‌ي دهه‌ي نود اند. اين را براي توجيه نمي‌گويم. علاقه‌ي ديوانه‌وار من به �وتبال بر مي‌گردد به دوران كودكي. سي و پنج سال است كه هيچ جام جاني را از دست نداده‌ام. نكته اينجاست كه تا سال‌هاي سال مجبور بودم اين علاقه را از دوستان اديب و هنرمندم پنهان كنم. آخر در آن سالها، و در �ضاي روشن�كري ايران، روشن�كر و هنرمند مشخصات كليشه‌اي خاصي داشت. و اگرچه من هرگز به اين كليشه‌ها تن نمي‌دادم، اما جرئت ابراز هويت �ردي خودم را هم نداشتم. نخستين ضربه‌ي رهايي بخش وقتي �رود آمد، (حدود سال‌هاي 1353 ) كه دريا�تم نمايشنامه نويس اطريشي مورد علاقه‌ام پيتر هانتكه هم ديوانه‌ي �وتبال است. با آمدن به �رانسه متوجه شدم چقدر زياد است تعداد اينگونه هنرمندان. همزمان با جام جهاني 98 كه در �رانسه برگزار شد، تآتر ژرار �ليپ با همكاري وزارت �رهنگ و يكي دوجاي ديگر تصميم گر�ت كه از هر كشور شركت كننده در جام جهاني، يك نمايشنامه را انتخاب كند و به صورت «ميزان اسپاس» توسط هنرپيشگان و كارگردانان �رانسوي روي صحنه بياورد. البته عربستان و چند كشورديگر كه يا تآتر نداشتند، يا تآتر عقب مانده‌اي داشتند، كنار گذاشته شدند. از ايران پانزده نمايشنامه رسيده بود كه هيات داوران نمايشنامه‌ي «معماي ماهيار معمار» را كه از كارهاي شانزده سال پيش اين وبلاگ صاحاب است انتخاب كرد. پولش كه خيلي چسبيد. اما باور مي‌كنيد اگر بگويم شادي من از اين امر بيشتر جنبه‌ي �وتبالي داشت تا ادبي؟ حس مي‌كردم من هم به نوعي در جام جهاني شركت كرده‌ام(آخر، نخستين روياي من اين بود كه �وتباليست بزرگي بشوم، ادبيات آمد و در همان سن چهارده سالگي همه‌ي كاسه كوزه‌هايم را بهم ريخت) . بس است ديگر. بروم دوش بگيرم كه كار از خ�ه شدن گذشته و بوي درا�شاني‌هاي اين سگ ها� ها�وي كا�ه‌ي اعماق اجتماع بد جوري دارد احساس سوسولي‌يت مرا جريحه‌دار مي كند.
ازوب لاگ صاحاب

Friday, November 30, 2001



? آقا ترا به جان وبلاگتان قسم، يک بنده خدائي پيدا شود و ما را از اين عذاب اليم نجات دهد.
اين عذاب اليم چيه؟ الان خدمتتان عرض ميکنم.
با اين عدم جلوگيري از جانب آدم Ùˆ حواهاي جوان ايراني، نرخ رشد جمعيت وبلاگهاي ايراني از چنان سير صعودي تصاعدي برخÙ8
? به نظر من سعي دولت براي كنترل اينترنت شبيه تلاش براي آلوده كردن آب دريا از طريق جيش كردنه (ببخشيد من اصولا آدم مودبي نيستم) البته نه اينكه هيچ جاي نگراني وجود ندارد اما نبايد زياد نگران بود جريان راديوي موج كوتاه ، ويدئو و ماهواره را در نظر داشته باشيد.�رض كنيم كه دولت همه آي اس پي هاي خصوصي رو جمع كند ، اشتراكهاي دولتي را محدود كند و حتي براي هيات علمي دانشگاه ها نيز حق است�اده از اينترنت را قائل نشود.با اين سرعت پيشر�ت تكنولوژي ماهواره اي طولي نمي كشد كه يك شركت چيني دستگاهي را با قيمتي ناچيز روانه بازار مي كند كه نسخه اي از اصل ژاپني يا آمريكايي آن بوده وبا آن مي توان از طريق يك ديش 60 سانتي و يك رايانه شخصي به شبكه جهاني متصل شد.
شما با يك مراجعه به پشت شهرداري قادر خواهيد بود آنرا كه زحمت قاچاقش رو بچه هاي هميشه در صحنه بندر كشيده اند تهيه كنيد و ديگر كار تمام است علي مي ماند وحوضش . يادش به خير اون زمانهايي كه تازه ماهواره آنالوگ با ديشهاي دو متري به بازاز اومده بود(حدودا 9 سال پيش) با وچود تدابير شديد و بگير بگير هاي هرشب و توقي� كردن كليه لوازم صوتي تصويري است�اده كنندگان ماهواره ، روزي نبود كه مجري هاي چشم بادامي ام تي وي (Star TV Network) نامه ، �كس يا تل�ني از ايران نداشته باشند.
البته بنده شخصا منشا زمزمه هاي اخير را بعد اقتصادي مسئله مي دانم و نه سياسي يا �رهنگي... تا نظر شما چه باشد.
از وب لاگ دندان پزشک


? ببينيد حر� زدن چه چيز و حشتناکي است که بزرگترين احترامها يک دقيقه سکوت است



? ايران سرزمين تناقضات عجيب و غريب هست هيچ کشوري به اندازه کشور ما دچار چندگويي و تناقض نيست به عنوان مثال همين صدا و سيما خودمان را ببينيد در راديو جوان از صبح تا شب انواع اقسام گويندگان بسيار محترم و �هميده جوان را تشويق به عاشقي مي کنند از جوان مي خواهند تا دوست بدارد تا به مقام بالاي معنوي برسد اما تا اين جوان تصميم مي گيرد تا با عشق خود به يک گردش برود ده ها پليس و کميته و بسيج و هزار جور مصيبت ديگر از آسمان ظاهر مي شوند و جوان بيچاره از عشق خود به جاي حاصل معنوي چند شب بازداشت و چند ضربه شلاق را به هديه مي برد راستي که مملکت ما سرزمين عجايب است
از وب لاگ برگ
: سايت بي بي سي يك بخش جالب داره به اسم عكسهاي ه�ته:
در اين بخش عكسهاي خبري منتخب و جالب ه�ته نمايش داده مي شوند
در عكسهاي اين ه�ته سه تاشون بيشتر از همه جلب توجه مي كنه:
يكي پسر بچه ا�غاني از شهر كندوز كه كاپشني با 2 برابر اندازه اش به تن داره و خيلي با مزه شده!
دومي عكسي از جرج بوش پسره كه در باغ كاخ س�يد مورد حمله يك بوقلمون قرار گر�ته!!
و سومين عكس متعلق به پاپ است كه داره يك اي ميل مي �رسته!‌
( با تشكر از هدر{حسين درخشان} عزيز!!!)
از وب لاگ آ�تاب